نطق کور

 
نویسنده : زنده وار - ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٤
 

 

 

یک پرتقال دارم

برای تو...

 

 

 


 
 
بی دل
نویسنده : زنده وار - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۸
 

آری ،

تو آنکه دل طلبد آنی

اما افسوس

دیری ست کان کبوتر خون آلود

جویای برج گمشده ی جادو 

پرواز کرده ست

"حضرت اخوان"

 


 
 
یاد هندوستان !
نویسنده : زنده وار - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧
 

 

جناب x برگشت!

در حالی که در اندیشه ی احیای عشق سرد خود و روح مرده ی من است.

در سر خیالات مسیحایی دارد!

 

 


 
 
آخر دل است این!
نویسنده : زنده وار - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٢
 

 

دل چون توان بریدن ازو مشکل است این

آهن که نیست جان من آخر دل است این

من می شناسم این دل مجنون خویش را

پندش دگر مگوی که بی حاصل است این

جز بند نیست چاره ی دیوانه , وحکیم

پندش دهد هنوز! عجب عاقل است این!

گفتم طبیبِ این دل بیمار آمده ست

ای وای بر من و دل من , قاتل است این

منّت چرا نهیم که بر خاکِ پای یار

جانی نثار کردم و ناقابل است این

اشک مرا بدید و بخندید مدّعی

عیبش مکن که از دل ما غافل است این

پندم دهد که سایه درین غم صبور باش

در بحر غرقه ام من و بر ساحل است این!

 

"استادابتهاج"

 

 

--------------------

کلی حرف دارم انگار,اما نمیدونم چجوری بنویسم!

 

 

 


 
 
میان ماندن و رفتن...
نویسنده : زنده وار - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٢
 

 

 

میان ماندن و رفتن حکایتی کردیم

که آشکارا در پرده‌ ی کنایت رفت.

مجال ما همه این تنگ‌مایه بود و دریغ

که مایه خود همه در وجه این حکایت رفت...

 

 

 

 


 
 
← صفحه بعد